پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - حكايت خاك - مهربانی فر مهران
حكايت خاك
مهربانی فر مهران
يك سو صداى هلهله و سويى ديگر شيون
مبهوت از اين همه تناقض، چشم مىگشايى،
ناگاه از كنارت به شتاب
اسبى و سوارى و مَشكى
و خاكى معطر كه به پيشواز صورت عباس مىرود.
دوباره مىبينى؛
اسبى بىسوار، سوارى بى دست و مَشكى بى آب
همه در اين ميان سقوط يك سوار نمىبينند. تو امّا،
نوازشهاى آسمانى خاك كربلا با پيكر رعناى عباس...
تاب نمىآورى؛
آفتاب و تشنگى و يك دنيا بغض و تنهايى امانات نمىدهند
از هوش مىروى.
صداى بال ملائك بيدارت مىكند.
چشم مىگشايى. آفتاب رُخ در حجاب شرم فرو برده،
عصر روز دهم است؛
كاروان مىرود.
صداى جرس شتران
نواى هق هق كودكان
سيماى سوخته از تابش آفتاب
دلهاى سوخته از غربت و تنهايى.
زنجيرهايى كه بر دست و پاى اسيران بوسه مىزنند!
*
مىخوانى: اى كاروان آهستهتر ...
برمىخيزى و به سوى كاروان مىروى،
گامها اما توان رفتن ندارند.
دوباره... و باز نمىشود،
كاروان در غبارى غمبار گم مىشود.
سربرخاك مىنهى و... شانههايت...
*
دستى به آرامى بر شانههايت مىنشيند،
صورت از خاك مىگيرى و رو به آسمان مىبينى؛
بانويى كه ترا در ايستادن كمك مىكند
خود اما با هلالى در پيكر...
دستانت را به آرامى مىگيرد و...
آه، خداوند... درد مذاب كه از دستانت برتو چيره مىشود.
آيا مىشود اين همه درد، را در خود راه داد؟
بانوى دل آزرده زير لب چيزى مىگويد و...
- "دگر توانى نمانده..."
بانوى آسمان
آرام مىگويد:
"جز على اصغر - هنوز - نامى نبردهام،
كوتا نام على اكبر،
كو ياد عباس،
چه مىدانى از تن رنجور سجاد؛
بانو سكوت مىكند،
ملائكه ادامه مىدهند:
»هنوز از حسيناش نگفته است،
برادرش؛ جان جاناناش!«
نسيمى مىوزد
و ياد حسين
در هزار توى روح طنينانداز...
*
... نواى دلنشين اذان
جان را مىنوازد،
در پيشگاه خداوند مىايستى؛ »الله اكبر...«
يك آسمان فرشته پر مىگشايند،
اقتدا مىكنند
به تو،
هنگام قنوت
از لابهلاى سرانگشتانات
نداى طنينانداز مىشود:
- »نورٌ ليس كمثلهِ شى...«
ركوع... سجده
و سپس سلام...
*
برخيز!
همپاى بانو
رهسپار شو،
كاروان به شام مىرود.